Wednesday, March 3, 2010
F#@% iran, F@&$ everybody !! What a F@%$ing day!!!
Monday, February 22, 2010
به هرحال ، دانشگاهمون خیلی جالبه ، فضای منحصر به فردی داره . خوشم میاد که کسی کاری به کار کسی نداره. البته ، امیدوارم زمان بهم ثابت کنه که واقعا همینجوریه
سمینار امروزم انصافا خوب بود. حداقل برای من که چیزهای تازه زیاد داشت. فقط کاش حالم اونقد بد نبود موقع اجرائه استاد
Friday, February 19, 2010
از فردا ، دانشگاه شروع میشه . امیدوارم منم بتونم از نو شروع کنم . نمی خوام اشتباهاته قبلیم رو تکرار کنم.
پ.ن : اول تصمیم داشتم این وبلاگ رو سطح بالا و با کلاس نگه دارم ! اما کی به کیه ! اینجا فقط برای اینه که آدم حرفاش رو بزنه و درگیری های ذهنیش رو بنویسه.
من که مدتیه شدیدا خود درگیری دارم. مزمن ( همیجوریه ؟!) . اما همین چند دقیقه پیش فهمیدم انگار فقط خود درگیری نیست و حوصله همه رو سر آوردم !
همین
پ.ن2 : راستی ، یه جورایی مطمئنم که نویسنده و خواننده یکیه ! یعنی اینکه تنها کسی که می خونه خودمم. اینجوریم خیلی بد نیست
Monday, December 28, 2009
نوشتن ، سرمایه من
نوشتن ، سرمایه من
همیشه آن هایی که به نوشتن عادت داشته اند در نبودش دچار نوعی خلا غیر عادی می شوند. به کاربردن کلمه خلا شاید درست نباشد ، اما شیوا و رساست.و از آن جهت می گویم غلط است که معمولا خلا را برای چیزی استفاده می کنیم که ناخواسته از آن محروم یا دور مانده ایم. که مسلما نوشتن جز آن ها نیست . نوشتن حداقل چیزی است که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند از ما بگیرد مگر به اراده خودمان . یا بهتر بگویم ، بی اراده گی خودمان.
مدت زمانی بود که دچار این مرض صعب العلاج بودم. با وجود میل بی حد به نوشتن افکار و انگشتانم یاری نمی دادند.اما حالا که شروع به نوشتن کرده ام افکار آنقدر شلوغ و رنگارنگ هستند که بی وقفه و بی انصافانه ! از ذهنم عبور می کنند و مرا به هراس می اندازند که نکند به همین سرعت که می آیند از ذهنم خارج شده و من را در به پایان رساندن این تازه نوشته ام تنها گذارند.
زمانی به نسبت سن و سالم، در نوشتن ، می شود گفت ، قدر بودم ! حال بیم دارم که مبادا تنبلی این اندک سرمایه را نیز از من گرفته باشد . طبع شعر که ندارم ، در موسیقی و نقاشی هم که رقمی نبوده ام هرگز ، جسارت عکاسی هم که نداشته ام ، می ماند همین حرف زدن ها ، که بی این ، هیچم !
و حال ، نمی دانم تنزل داشته ام یا نه ، و هرگز نمی توانم بفهمم چون برای فهمیدنش باید هویت جدید بی هویتی ام را قربانی کنم . اما عجیب آنکه بوی تغییر سبک و سلیقه ام آنقدر زیاد است که مشام خودم را هم سوزاند !
از اطراف هم بوی تغییرات می آید ، احساس شروع دوباره ، خیلی مایلم من هم شروع دوباره خود را اعلام کنم . پس همین الان، بعد همه ی سخنرانی ها ، روبان قرمز افتتاحیه را با قیچی زرین و برنده ی زبان می برم و ورود خودم را خیر مقدم عرض می کنم .
پاستیل